رقص رقص آمد به رقصش آن ولی مثنوی را گویمش ای منجلی
مروه در مروه صفا اندر صفا صف به صف استاده درعهد و وفا
یار ما بود و هزاران دلبری دلبران را جان و جانان مشتری
هوش و عقل و نای و نی از گویشش می شنیدم های و هوی از جویشش
قصه ای شاهانه بود و شه نواز می نواخت آهنگی از سوز و گداز
عقل و هوش هردم به دم دستک زنان نی زنان و دف زنان و دف زنان
مطرب آن آوازها خوش می سرود هوش جانان جان جانان می ستود
شوکران در شوکران شهدی شدند عاشقان با عاشقان هم می شدند
جمع ما جمع جماعت بود و جمع جانشان پروانه بود و چشم شمع
گریه می کرد چشم شمع از دیده ها نیست می شد بوده ها در بوده ها
سبع اعصار قرون در جمع ما وصل می شد گفته ها در گفت ما
در یقین آمد بگوبم شمس را یا من اورا بشنوم یا او مرا
اصل را در یک نظر فانی شدن فهم آن فانی بود کانی شدن
شاهدم در جمع ما شد مشتری این بگفت و یاعلی و یا علی
برچسب:
نویسنده: سید ابولی