شهد شهدی شد ز عشقش آفتاب پس بگویم افتاب از آفتاب
نقش این مستی که در جام می است لطف آن معنا که در کام می است
هوشیاران را نباشد غفلتی گر چنین باشد نیابند علتی
از تناسخ گفتی و از بر بدی لیک می گویم مگر ابتر بدی
روح حیوانی ندارد انتخاب روح انسانی کجا داری جواب
جام می در کاسه دارد پیچ و تاب بر زمین ریزد نیابی هیچ آب
نای نی را گر بدی آن های و هوی هوی را گویی تو هی هی نی بگوی
آنکه گفت از حدیث اخبار یار قاصدان را کی بود آن اختیار
من نمی گویم فلانی گفته است آنچه را گویم که او آن گفته است
زهر نوشان را کجا عهدی بود جام نوشینش گرم شهدی بود
آنکه جوید در خودش روح کلام الکنان را آن صدف گوید سلام
چونکه شاهد عهد کرد از عهد او آنکم گوید تو هم از شهد گو
برچسب:
نویسنده: سید ابولی
تاريخ: پنجشنبه
23 خرداد
1392 ساعت: 4:05