پسرم کامبیز(15 ساله) با خواهرش نسترن(6ساله) دعواش شده بود که من وارد خونه شدم.
دخترم رو بغل کردم و به روش مالوف طرف دخترم رو گرفتم. پسرم وقتی که دید خواهرش در حصار امن پدره شروع کرد به فحش دادن. عوضی، آشغال، دیوونه و ...
دخترم مث یه خانوم نجیب فقط گوشاش رو گرفته بود و سرشو گذاشته بود رو شونم. داشتم به خودم افتخار میکردم که یه همچین دختر خوبی رو تربیت کردم که یکدفعه سرش رو از رو شونم برداشت و بلند رو به داداشش داد زد : پدر سگ.
برچسب:
نویسنده: سید ابولی