پیرمرد کولی در حال سفت کردن کمر بند و محکم کردن شلوارش بود که مثل همیشه سر و کله ی آقای نادری راس ساعت 10 پیدا شد. از ماشین که پیاده شد سرش رو بالا گرفت و سرفه ی بلندی کرد.آخه میدونید آقای نادری مدیر یک شرکت بزرگ ساختمونیه و مدیر ساختمونشون هم هست. تا چشاش به خیسی جلوی در پارکینگ و باغچه جلو در افتاد و بوی بدی استشمام کرد سریع پرید و خر پیر مرد رو گرفت.پیر مرد بهت زده به آقای نادری نگاه میکرد. آقای نادری شروع کرد سر پیرمرد داد زدن که مرتیکه خجالت بکش هر شب هر شب میای اینجا میشاشی و میری. پیرمرد با صدای نحیفی سعی میکرد فریاد بزنه و بگه کار اون نبوده و فقط داشته کمربندش رو سفت میکرده ولی آقای نادری توجهی نمیکرد و دوباره میگفت آخه این انصافه برگ همه درختا زرد شده. آقای نادری هواسش به این نبود که وسط فصل پائیز داره این حرفا رو میزنه. بعد از کلی کلنجار پیرمرد رو مجبور کرد که جلوی در خونه رو آب و جارو کنه و به پیرمرد گفت دیگه اینطرفا نبینمت. بعد از این حرکت بزرگ و غافلگیرانه خیلی خوشحال بود که تونسته ماجرای سریالی شاشیدن جلوی در آپارتمان رو کشف کنه و این گروه خطرناک رو منهدم کنه از طرفی میتونست دهان اهالی ساختمون رو هم با اینکار ببنده.
وقتی در واحدشون رو زد علی کوچولو طبق معمول نیم ساعت قبل به خواب عمیق رفته بود.
بعد از اینکه آقای نادری شامش رو خورد همسرش بهش گفت که علی قبل از خواب دستشویی نرفته برو بیدارش کن هم تو رو ببینه و هم دشتشویی بره.
آقای نادری بعد از اینکه علی رو بیدار کرد و بوسش کرد فرستادش تا بره دستشویی و خودش هم رفت تا یه دوشی بگیره. علی هم به جای دستشویی با خیال راحت رفت توی بالکن و شروع کرد به شاشیدن.
برچسب:
نویسنده: سید ابولی