چند شب پیش حدود ساعت ۲ توی بالکن خونمون وایساده بودم و در نظم کهکشان ها و ستارگان غرق شده بودم و پشت سر هم ذکر میگفتم٬فقط نفهمیدم دود از کجا میومد که دو تا کولی چشامو به خودشون مشغول کردن.
یه کم نشستن و استراحت کردن و چند تا چیز از تو سطل آشغال خیابون برداشتن و بعد راه افتادن.
همینطوری که آروم آروم از جلو چشام دور میشدن یکیشون شروع کرد به خوندن:
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
برچسب:
نویسنده: سید ابولی