امشببود. مهم نیست که ساعت چند بود. هوا اما عجیب بود. اصلا دقت کردید یا نه کهباران نم نم می بارید و کمی طوفان بود؟! ]اینقدر هی وبلاگهای آدمهای ذهنی را بالا پاییننکنید، کمی هم بروید بیرون، بگذارید که احساس هوایی بخورد به قول شاعر[
خلاصه اینکه شب عجیبی بود. دوست هم بود. یکدوست قدیمی و تقریبا از یاد رفته که سالها بود ندیده بودمش و ازش بیخبر بودم. خیلیتغییر کرده بود، حتی قیافه اش هم آنقدر تغییر کرده بود که اگه در خیابان می دیدمنمی شناختمش. اما فقط با چند ساعت حرف زدن دوباره یک دوستی فراموش شده زنده شد،تازه شد و از نو آغاز شد. و الان حس می کنم یک دوست جدید دارم. به همین راحتی.
اونوقتمرا باش که بیخود دارم اینجا اراجیف می نویسم. بسه دیگه.
دیگهتعطیله!
چندحالت بیشتر نداره، اونهایی که مدام می نویسن: 1- یا سوداهای عجیب در ذهن داریم ومی نویسیم تا یک کار عجیب و غریب کنیم(مثل رشد فکر و تحول فکری و اینها) که وبلاگمال این کارها نیست. اگر هم سودای تغییر جهان داریم که اصلا تغییر جهان نیاز بهاینهمه فلسفه نداره. خیلی ساده است. نزدیک ترین آدم به خودت را نگاه کن، ببین اگرتوانستی او را تغییر بده. همین
2-اگر هم وبلاگ یک رسانه شخصی است و برای ارتباط دوستان، باز هم جواب نمی ده. دوستانرا باید ملاقات کرد. دوستانم را خواهم دید و دوستان من هم خوب بیایند مرا ببینندتا کلی حرف بزنیم و از این عمر چند روزه لذت ببریم. مگه احمقیم که بیایم اینجا ومن فلسفه ببافم و شما هم مدام کله تان باد کند از این فکرهای من!
تورو خدا بیایید رها کنیم این غارهای سیاه را. بیایید برویم زیر بارش آفتاب: فضایعینی بیرونی که فقط آنجا می توان مثل آدم زندگی کرد، با هم بود، حرف زد و شنید.وبلاگ برای آدمهایی است که کیلومترها از هم دورن و نمی توانند همدیگر را ببینن.قضیه ساده است.
خدانگهدار
برچسب:
نویسنده: سید ابولی