به خودت فشار نیاور چون نخواهي فهمید كه من چه میگویم! نخواهي فهميد چون نيستي در اين فضا، در اين محيط زندگي نميكني و در اين هوا نفس نميكشي. روزگار ديگري داري و روزهاي ديگري را ميگذراني...
ما هم شايد نفهميم تو چه ميگويي، ما هم شايد در فضاي تو نباشيم و در هواي تو نفس نكشيم، شايد سيماهايمان هم به هم شبيه نباشد: تو با لباسهايي با رنگهاي مرده، با چهرهي خاكگرفته، خشمآلوده و مدام در پي كشف توطئه و فتنه و بافتن قصههاي پيچيده و مرتبط كردن ما با بيگانه! خوب طبيعي است كه شايد به هم شبيه نباشيم و نفهميم يكديگر را و هزاران شايد و بايد ديگر. اما يك چيز را ميدانم، يك چيز را مطمئنم. باور كن كه به رغم اين روزگار سياه و سفيدي كه ساختهاي، به رغم آنكه سره و ناسره را از روز اول كه پاي بدين سراي گذاشتي به هم آميختي، با اينكه دروغ را و حقيقت را در اعماق سياهِ زمين به ضرب زور به هم پيوستي، به رغم آنكه در روز روشن در چشمان ما خيره شدي و تكذيب كردي، حتي با وجود آنكه هنوز نميدانم آن شب چه گذشت در آن اتاقي كه ميخواستي نظرات ما را تجميع كني در خياباني در تهران كه به نام حسين فاطمي است…
آري، به رغم اين روزگاري كه اين روزهايش خيلي آشفته است، يك چيز را مطمئنم از اعماق قلبم، كه گرچه شايد ما نفهميم تو را، اما ما تو را مرده نميخواستيم! بر گردنات طنابِ گره شده آرزو نميكرديم.
پس اين تفاوت را بگذار بين ما همچنان باقي بماند اي غريبه، كه ميترسم روزي كه سياهيهايت دامنگير شود و خيلي دير باشد كه بفهمي چگونه «با سرنيزه» تبديل به «بر سرنيزه» شد و رفتي در راهي كه گذشتگانت رفتهاند. خيلي سخت نيست، يك نگاهي بيانداز به پشت سرت: از نمرود و فرعون بگير بيا تا يزيد و حجاج ابن يوسف و بيا تا همين اواخر تا برسي به استالين و هيتلر(البته بلا نسبت او) و اين آخري جناب صدام.
***
اما اين حكايت، حكايت تو نيست، حكايت ما است. چون اينها كه شمردم همه رفتهاند و نيستند. ما ايم كه ميمانيم، كه هستي و زندگي رفتني نيست.
برچسب:
نویسنده: سید ابولی