عجله دارم. به سرعت عرض خيابان را طي ميكنم و منتظر تاكسي ميايستم. يك پيكان قديمي با سر و شكل كثيف و پر از رنگشدگي و آسيبهايي كه از تصادفهاي بسيار برداشته سر ميرسد. بيتوجه به ظاهرش سوار ميشوم.
- مستقيم؟
- تا كجا مستقيم؟
- تا 2 تا چهارراه بالاتر
- بيا بالا
- سلام
- سلام.... آقا ميگن گوشت گوسفند داره مثل طلا بالا ميره. الان رسيده به كيلويي 17 يا 18 هزار تومان
- آره خوب! چيبگم.
- اگه همينطوري بالا بره شايد به 50 هزار تومان هم برسه
- ...
- اصلا ديگه نسل گوسفند ور افتاده...
- حالا بعد از عيد اگه بنزين هم گران بشه آنوقت احتمالا گوشت هم گرانتر ميشه
- آره راست گفتي. اگه بنزين گران بشه...
- ...
- راستي، ميگن گوشت گوسفند خيلي لذيذ است، آره؟ راست ميگن؟...
- [سكوت] چي بگم! خوب...
چند تا سكه كف دست راننده ميگذارم و ما از زندگي همديگه خارج ميشويم، به همين راحتي. وقتي پياده ميشوم همه فكرهايي كه قبل از سوار شدن در سرم بود را جا ميگذارم. يعني واقعا اين آقا تا حالا گوشت گوسفند نخورده بود؟ نميدانم. يعني واقعا يك چنين مسالهاي داشت؟ "مزه گوشت چگونه است؟" نميدانم.
***
ماها چه غلطي داريم ميكنيم؟ چيكار ميكنيم اصلا؟ با اين همه جهانهاي بيگانه شده و انسانهاي جدا افتاده، اين همه دردهاي غريبه، چشمهايي كه لحظهاي در هم خيره نشدهاند و حسهايي كه به اشتراك گذاشته نشده. اين همه "غريبگي" را چه چيز ميتواند كم كند يا كاهش دهد؟ توقع بيجايي است كه چيزي از بيرون بيايد و ما را با هم آشنا كند و دستهاي از هم دور را به هم نزديك سازد.
فكر نميكنم تا وقتي كه اين دردها حداقل به گفته در نيايد و تا وقتي دلهاي ما به هم نزديك نشود ما بتوانيم سبز شويم. من اگر سبز باشم نميتوانم چون روح سرگرداني در شهر بگردم و مثل يك موجود فضايي از ديدن اين همه صحنه عجيب و غريب يكه بخورم و فقط بگويم: " اِ؟ عجب! يعني همچين آدمهايي هم هست؟"
برچسب:
نویسنده: سید ابولی