خرید بک لینک

بنام ايزد دانا كه گمراهي بشر از ناداني خودش است.

از نويسنده

قصه اول:

زيبا و امير در يك روزخيلي سرد زمستاني در يك پاساژ خيلي شلوغ در منطقه شمال شهر با يكديگر آشنا شدند،زيبا يك دختر بسيار جذاب بود كه پدر و مادر هيچ كمبودي را براي او باقي نگذاشتهبودند، زيبا مستقل بود و با عقايد خودش به دنيا نگاه ميكرد او هركجا كه مايل بودبا عقايدش دنيا را له مي كرد و هركجا كه تمايل داشت انسان ها و در كل كره خاكي رابه عرش اعلاء مي رساند.

امير نيز پسري جذاب كهدر پاساژ به كار فروشندگي مشغول بود، امير از يك خانواده متوسط بود كه از نوجوانيروي پاهاي خودش بود و استقلال مالي داشت، امير خوش قيافه و خوش برخورد بود.

ديدار چند باره ايندونفر باعث شروع يك محبت دوطرفه بين آنها شد. آنها تا قبل از ازدواج روزهاي بسيارخوشي را با هم سپري مي كردند. زيبا كه تا قبل از ازدواج با امير، طوري با ديگرانرفتار ميكرد كه همه مي گفتند زمين به خاطر زيباست كه مي چرخد، حالا با ازدواج باامير شده يك بره رام شدني، خودش راضي به اين موضوع ست و با عشق به طرف امير آمد؛امير هم به اين عشق پاك جواب داد.

امير در دنياي قشنگزندگي زيبا و خانواده اش و مهماني هايش و سفرهايش حل شد، امير با معاشرت هايي كهدر اين ميان شكل ميگيرد با كساني آشنا مي شود كه صد مرحله از زيبا متمايز تربودند(امير اينگونه حس نكرده بود).

6 ماه از زندگي همچونعسل آنها مي گذشت كه زيبا، امير را هر روز از ديروز بهتر مشاهده ميكرد. امير بازيبا دست در دست بودند و هر دو اين حس را داشتند كه بايد به ديگران فخرفروشي كننداما دست امير در دست زيبا بود پس نگاه و توجه امير به كجا بود؟ به زيبايش!!!

پس چرا زيبا تا اعماقوجودش مي سوخت چرا تب حسادتش پايين نمي آمد.چرا؟؟؟

زيبا در اين فكر هستكه امير از من چه مي خواهد كه برايش نكرده بودم ، پول؟ سفر؟ كار؟

اينها چيزهايي هستندكه زيبا تمامش را در اختيار اميرش قرار داده بود.

با عرض پوزش از خوانندگان محترم اين داستان قصهواقعي يكي از دوستان من است لطف كنيد نظر بدهيد امير به دنبال چه بود كه در زيبايخودش نيافت؟

امير با تمام امكاناتيكه زيبا در اختيارش گذاشته بود افاده هاي تبق تبق خود را صيقل ميداد اما او آرزوييجز اينها داشت او در دنيايي كه برايش ساخته شده بود غرق شد او مست همنشيني وهمكلامي با كساني شد كه آنها نيز امير را به اين باور رساندند كه تو از بقيهمتمايزتري.

اين شيوه باعث شد تاامير ديگر زيبايش برايش فقط حكم يك زن شناسنامه اي را پيدا كند نه بيشتر.(منظور مناز بيشتر محبت خالصانه مرد به زنش است).

فقط همين را بگويم كهاين دو با كلي جريانات بالاخره بعد از 9 ماه كه 2 ماهش دوندگي هاي زيبا بود از همجدا شدند.

برچسب: نویسنده: سید ابولی تاريخ: چهارشنبه 22 خرداد 1392 ساعت: 16:42

صفحه بندی