چند روز بود یکی همش تو گوشم اینو میخوند :کسی نیست- بیا زندگی را بدزدیم انوقت میان دو دیدار قسمت کنیم .حالا که میخواهم بدزدمش نیست . حتی نمیدونم چطوری باید بدزدمش .
دو راهی احساس. بی خیالی و سوختن . یک طرف حس بی حد قوی من - طرف دیگه عاطفه ی بدون حد و مرز من . نمیتونم بفهمم. نمیتونم تصمیم بگیرم . نمیتونم قضاوت کنم .
حتی نمیتونم به لرد نگاه کنم. نمیتونم. خودم که بهتر از هر کس دیگه ای میدونم دوباره وقت نیاز شده که دارم بهش رو میکنم . که اگه این نیاز نبود فراموشش کرده بودم .
اینجا سکوت مطلق همه ی فضا را پر کرده . اینجا کسی حرف نمیزنه . اینجا نگا ه ها مرده است . اینجا همه سردرگمن . اینجا دو راهی زندگی نام داره . اینجا هیچ کس حوصله ی دیگری را نداره .حتی من حوصله ی خودم را .....
اینجا من محکومم . محکوم به محبت . محکوم به حماقت .
فکر کنم دارم با بچه بازی هام به همه چیز گند میزنم .تو از من ناراحتی . خدا ناراحت . خانوادم ناراحتن . خودم ناراحتم .چرا با وجود این همه تلاش بازم نمیتونم اطرافیانم را راضی کنم ؟چرا دارم خراب میکنم ؟ کجای کارم اشتباه ؟ من فقط سعی کردم همه چیز را درک کنم . از زندگیم گرفته تا حرفهای تو . اما همین تلاش برای درک کردن – طناب دور گردنم شد . تو دلت ازم گرفت . دیگری عصبانی شد . دیگری نا امید شد .....
امشب منتظر بودم . نیومدی . دلم خواست باهات حرف بزنم . نیومدی . شاگردت داره نهایت تلاشش را میکنه تا استوار باشه . سخت . خیلی سخت . اخرین درسی که بهم دادی خیلی سخت ......
کاشکی بودی
برچسب:
نویسنده: سید ابولی