خرید بک لینک

جسد چشمهایش را گشود ، نوری از زندگی با همهمه های آن از سوراخ تابوتی که خود ساخته بود،به جان سردش رسوخ کرد.
پلکهایش را چندین بار بهم زد،حرکتی به اندام خشکیده اش داد،برخاست و از آن خارج شد.

زندگی را دید،چیزی را در زندگی جا نگذاشته بود،چیز تازه ای هم نداشت،کسی منتظرش نبود و هنوز نورش بدون گرما بود.

دوباره به تابوتش بازگشت،از اینکه چشمانش را گشوده بود،از اینکه کثافت زندگی دوباره او را آلوده کرده بود،شرمنده شد.
جسد چشمانش را با آرامش خاطر دوباره بست،
زندگی هیچ چیز برای او نداشت.

مدت مدیدی است که مرا به خاک سپرده اند.

تو هفته ای یکبار به دیدنم می امدی.

وقتی روی قبر میزدی من از ان بیرون می امدم.

چشمانم پر از گل و خاک بود

تو میگفتی : "نمیتوانی چیزی ببینی"

و گل و خاک را از چشمانم پاک میکردی.

و من به تو پاسخ میدادم :در هر حال نمی توانم چیزی ببینم.. به جای چشم روی صورتم سوراخ است.

بعد،تو مدتی نیامدی..

هفته ها گذشت و تو همچنان به سراغم نیامدی....

دیگر اصلا خوابم نمیبرد ، زیرا نگران بودم که تو بیایی ومن متوجه امدنت نشوم.

سر انجام یک روز امدی و روی قبر زدی، اما من انقدر از بی خوابی یک ماهه خسته و ناتوان بودم که به زحمت

میتوانستم بالا بیایم و خودم را از قبر بیرون بکشم.

وقتی سرانجام بیرون امدم به گمانم تو سر خورده تر و مایوس تر شدی.به من گفتی که بیمار و رنجور به نظر

میرسم.

احساس کردم که از من بدت می اید ، از اینکه رنگ پریده ام و گونه هایم گود افتاده است.

برای عذر خواهی به تو گفتم: " مرا ببخش. تمام این مدت نخوابیده ام"

و تو با صدایی اطمینان بخش که معلوم بود تظاهر میکنی گفتی:" میبینی؟ باید یک ماه استراحت کنی".

و من میدانستم که میخواستی یک ماه تمام مرا نبینی....

رفتی و من به قعر قبرم بازگشتم ، و میدانستم که باز یک ماه تمام _از ترس اینکه متوجه امدنت نشوم _ بدون

خواب میمانم

و وقتی پس از یک ماه برمی گردی

من

زشت تر و رقت انگیز تر خواهم بود و تو سر خورده تر و مایوس تر خواهی شد..

برچسب: نویسنده: سید ابولی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1392 ساعت: 21:54

صفحه بندی